مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

43

زينت المجالس ( فارسى )

حالت در گردش آمد و خرقه‌ها در ميان آوردند چون مجلس تمام شد پدرم آنخرقها را بالتمام از ايشان خريدارى نمود طعامى ترتيب داده اصحاب شيخ بوثاق ما آمدند و من كوزهء آب بدست گرفته بر زبر سر شيخ ايستاده بودم و پدرم از شيخ درخواست كرد كه چون آب خورى از دست ابو القاسم بستان و شيخ دو نوبت آب از دست من گرفته با من گفت تو مردى نيكو خواهى شد و مرا هفتاد سال شده و از محرمات ببركت نظر شيخ مصون بوده‌ام حكايت : از شيخ مؤدب خانقاه شيخ ابو سعيد منقولست كه نوبتى چنان شد كه گوشت بخانقاه نيامد و چندروز طبخى واقع نشد و اصحاب را هوس گوشت بود روزى شيخ مجلسى ميفرمود و مرا گفت برخيز و نزديك فلان جوان رو و اشارت بجوانى كرد كه در مجلس نشسته بود با او بگو كه يكدينار بر سر بنداز ار بستهء به من ده جوان اين سخن را شنيده گريان شده دينار را گشوده بر من داد شيخ فرمود بفلان محله رو قصابى بره شير مست دارد آن را بسته است آن بره را از او بخر و او را بفلان موضع بر و آنگوشت را پيش سگان انداز تا شكمى چرب كنند من روا نشدم و همهء راه در دل با شيخ در جنك بودم كه با وجود كمال آرزوى اصحاب به گوشت چرا بايد برهء شير مست را بسگان داد ناچار مودهء بره را همچنان بر معلاق از قصاب خريدم و او را با خود برده در حضور او پيش سگان انداختم قصاب در گريه افتاده نزد شيخ آمد و توبه كرده اظهار انابت و آغاز زارى كرد شيخ گفت اى پسر چون تو بغرض خود رسيدى صورت حال را بيان كن قصاب گفت اين بره را پرورده بودم باميد آنكه از وى بهره‌مند گردم دوشينه بيك ناگاه بمرد و مرا دشوار آمد كه از سر قيمت آن درگذرم خواستم كه او را بفروشم خود شيخ مرا از اينوبال و خلايقرا از اكل مردار صيانت نمود آنگاه شيخ با من گفت ايحسن مردان خداى جز حلال نخورند بايد تا از حقيقت حال واقف نشوى انكار كس در دل نگذرانى و جوانى كه دينار داده بود برخواسته گوسفندى فربه بمطبخ آورد حكايت : خادم خانقاه شيخ ابو سعيد گويد كه نوبتى مرا شيخ نزد شحنهء نيشابور فرستاد و پيغام داد كه ترتيب ما يحتاج سفره اصحاب به تو تعلق دارد چون پيغام گذاردم شحنه مرديرا بجريمه متهم ساخته مبلغى از وى اخذ نمود و به من داد و از روى استهزا گفت اين لقمه لايق حلق اصحاب است خادم گويد كيسه را گرفته نزد شيخ بردم و صورت حال تقرير كردم شيخ فرمود تا از